تبليغاتX
افسونگر
افسونگر

فراسوی زمان

امشب دلم پر می زنه ... مثل پرنده تو قفس....

چاره ی درد دل من.... هق هق و نفس ٬ نفس....

تازه از یه دنیای دیگه برگشتم... انگار دلمو جا گذاشتم ... حس می کنم متعلق به اینجا نیستم... باید برگردم... همون جا که دلمو جا گذاشتم... همون جایی که فرسنگ ها از این جا دوره... آره باید برگردم... 

هیچ حرف دیگه ای واسه گفتن ندارم........ اما!

کاش بودم یک کبوتر.... دور گنبد می زدم پر....

آرزو دارم شبی را.... بگذرانم با تو دلبر...

 

 

نوشته شده توسط سینا در ساعت 3:59 بعد از ظهر | لینک  | 

تبریک به مناسبت

    آغاز ماه پر فیض و برکت

      رجب

نوشته شده توسط سینا در ساعت 0:55 قبل از ظهر | لینک  | 

در پی آهوی عشق!!
...نمی دونم تا حالا شده یه حس عجیب بیاد سراغتون...؟! یه حس خیلی گنگ...!؟ نیومده؟! خوش به حالت ولی سراغ من اومده...

دارم می گردم ولی پیداش نمی کنم! دارم می دَوَم ولی بهش نمی رسم! دارم صداش می زنم ولی جوابی نمی شنوم...!

در پی آهوی عشق ٬ صیاد آواره شدم....!

ولی فکر می کنم کم کم دارم پیداش می کنم ٬ بهش نردیک شدم. اگه اون پیدا شه برمی گردم به حال و هوای بهترین روزای زندگیم...! اون روزایی که مثل یه رویا بود...! اون روزایی که راهیِ آسمون بودم...! اون روزایی که...

قایقی خواهم ساخت ٬

خواهم انداخت به آب ٬

دور خواهم شد از این خاک غریب ٬

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق ٬

قهرمانان را بیدار کند .

نوشته شده توسط سینا در ساعت 11:36 قبل از ظهر | لینک  | 

سحرگاه وصال
... نسیمی خنک صورتم را نوازش می کند ٫ عطر خوش دوستی فضا را پر می کند ٬ در تاریکی باریکه ی نوری از جانب دوست فضا را منور می کند ٬ صدای رفت و آمد فرشتگان صدای نوعی ساز را تداعی می کند ٬ دیگر خواب معنایی ندارد ٬ قدم زنان در امتداد باریکه ی نور حرکت می کنم ٬ هر چه جلوتر می روم رایحه ی خوش وصال ٬ بیشتر به مشامم می رسد... آخر تا کجا باید رفت؟! جایی برای توقف نیست !! در این بحبوحه ی گذر٬ چرا از قافله ی عشق جدا گردم...؟! آیا صبح نزدیک نیست...!
نوشته شده توسط سینا در ساعت 2:24 قبل از ظهر | لینک  | 

Powered by explorer ◄┤