تبليغاتX
افسونگر
افسونگر

سحرگاه وصال
... نسیمی خنک صورتم را نوازش می کند ٫ عطر خوش دوستی فضا را پر می کند ٬ در تاریکی باریکه ی نوری از جانب دوست فضا را منور می کند ٬ صدای رفت و آمد فرشتگان صدای نوعی ساز را تداعی می کند ٬ دیگر خواب معنایی ندارد ٬ قدم زنان در امتداد باریکه ی نور حرکت می کنم ٬ هر چه جلوتر می روم رایحه ی خوش وصال ٬ بیشتر به مشامم می رسد... آخر تا کجا باید رفت؟! جایی برای توقف نیست !! در این بحبوحه ی گذر٬ چرا از قافله ی عشق جدا گردم...؟! آیا صبح نزدیک نیست...!
نوشته شده توسط سینا در ساعت 2:24 قبل از ظهر | لینک  | 

Powered by explorer ◄┤