تبليغاتX
افسونگر
افسونگر

خیال...
خیال خام پلنگ من٬ به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را٬ ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من-دل مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد

که عشق-ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری٬ موازیانِ به ناچاری

که هر دو باورمان زآغاز٬ به یکدیگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده٬ دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری ٬ مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم٬ شرنگ ریخت به کام من

فریبکار٬ دغل پیشه٬ بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی٬ که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

 

شده حکایت ما٬ فکرای ایده آل ٬ آرمان های بزرگ.... ولی ( تمام عمر قفس می بافت...)

ولی ...

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟!

نوشته شده توسط سینا در ساعت 1:15 بعد از ظهر | لینک  | 

Powered by explorer ◄┤