تبليغاتX
افسونگر
افسونگر

می خواهم زنده بمانم!
 

خاطره ی اولین نگاهت همچنان قلب یخ بسته ام را آتش می زند...

وقتی غربت نگاهت مرا یاد مادرم فاطمه انداخت...

وقتی با سوز فراقت روی قلبم نام حسین را نوشتی...

وقتی در اوج بی پناهی آغوش گرمت را به رویم گشودی...

وقتی که در اوج تنهایی چتر محبت بر سرم کشیدی و نوازشم کردی...

مولایم... مولایم... چگونه غم دوری ات را تحمل کنم...!

من ذالذی ذاق حلاوة محبتک فرام منک بدلا...؟

کیست که شیرینی دوستی ات را چشیده باشد و غیر تو را به جای تو اختیار کند...؟

مولایم چگونه باور کنم که تو را اینگونه از من جدا می کنند...!؟

ببین که چگونه محکوم به جدایی شده ام...! باور نمی کنم...

در حسرت یک نگاهت چشم انتظار نشسته ام ولی با غم دوری چه کنم...؟

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

مگر نگفته بودند که :

اینجا تن ضعیف و دل خسته می خرند

کسی عاشقی به قوت بازو نمی خرد

باور نمی کنم.... باور نمی کنم...

آهای مسافران مهتاب!

سلام من رو به امام رضام برسونید....!!

نوشته شده توسط سینا در ساعت 11:22 بعد از ظهر | لینک  | 

Powered by explorer ◄┤